خرید بک لینک
صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته

برچسب: نویسنده: ماهان رجبی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 3:30

من مسلمانم قبله ام یک گل سخر جانمازمچشمه، مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها میگیرم در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی میخوانم که اذانش را باد،گفته باد بر سر گلدسته سرو من نمازم را بی "تکبیره الاحرام " علف میخوا

برچسب: نویسنده: ماهان رجبی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 3:30

اهل کاشانم نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک "سیلک" نسبم شاید ،به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد پدرم پشت دوبار اومدن چلچله ها، پشت دو برف پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی پدرم پشت زمان ها مرده است پدرم وقتی مرد.اسمان ابی بود مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد پدرم وقتی مرد. پاسب

برچسب: نویسنده: ماهان رجبی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 3:30

یادم آمد که شبی با هم از این کوچه گذشتیم، پرگشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم، ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت، من ، همه محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام، بخت، خندان و ، زمان رام. خوشه ماه فرو ریخته در آب، شاخه ها دست برآورده به مهتاب. شب و صحرا و گل و سنگ، همه،

برچسب: نویسنده: ماهان رجبی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 3:30

شبانه شعری چگونه توان نوشت تا هم از قلبم سخن بگوید، هم از بازویم؟ شبانه شعری چنین چگونه توان نوشت؟ من آن خاکستر سردم که در من شعلهء همه عصیان هاست، من آن دریای ارامم که در من فریاد همه توفان هاست، من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست، نوشته شده در جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ساعت 3:41 توسط H.A|

برچسب: نویسنده: ماهان رجبی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 3:30

من کاغذی دیدم ، از جنس بهار. موزه ای دیدم، دور از سبزه. مسجدی دیدم، دور از آب. سر بالین فقهی نومید،کوزه ای دیدم لبریز سوال. قاطری دیدم، بارش "انشا" اشتری دیدم، بارش سبد خالی "پند و امثال" عارفی دیدم،بارش"تننا ها یاهو" من قطاری دیدم،روشنایی می برد. من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت. من قطار

برچسب: نویسنده: ماهان رجبی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 3:30

یاران من بیائید با دردهایتان و بار دردتان را در زخم قلب من بتکانید من زنده ام به رنج... می سوزدم چراغ تن از درد... یاران من بیائید با دردهایتان و زهر دردتان را در زخم قلب من بچکانید. نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 12:40 توسط H.A|

برچسب: نویسنده: ماهان رجبی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 3:30

که به دنبال بنگریم. دستی که خطی گستاخ به باطل می کشد. من و تو یکی شوریم. از هر شعله ای برتر. که هیچ گاه شکست را برما چیرگی نیست. چرا که از عشق رویینه تن ایم. و پرستویی که در سرپناه ما آشیان کرده است. با آمد شدنی شتاب ناک خانه را از خدایی گم شده لبریز می کند. نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساع

برچسب: نویسنده: ماهان رجبی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 3:30

باران اول کاملا مخالف این موضوع بود چون امیر دوست اتنا بود و باران میگفت اشنایی با امیر بمنظور ازدواج مثل خیانت در حق دوستش .اما امیر سر تصمیمش خیلی جدی بود به حدی که بخاطر باران رابطشو با اتنا کاملا قطع کرد. باران هم وقتی این کار امیر رو دید باور کرد که امیر واقعا بهش علاقه داره و این باور بهونه ای

برچسب: نویسنده: ماهان رجبی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 3:30

صفحه بندی